هندیا آنکه ز اقلیم جفا جسته منم
شاعری رند و غزلخوان و همی گل سخنم
خسته از جور زمان تشنه ی یک جرعه می
در تمنای تو از جان و جهان در گذرم
دوش در خلوت خود عکس تو را می دیدم
بوسه ای گرم و خیالی ز لبت می چیدم
شوق دیدار تو آتش به وجودم در زد
ناگهان از غم نادیدن تو نالیدم
هندیا قامت رعنای تو تمثال جمال
چشم شهلای تو غارتگر امواج خیال
در تمنای رخت زهر چو یک جرعه می
دیده بردیدن رویت خوش و دل فکر وصال